بانوی دوم می نویسد:
حرف و صدایی نبود، مگر صدای ضجه های کودکی که در میان دست و پای خشم، به دنبال مادر کتک خورده اش می دود، صدای زنی که این بار، اینجا بلند شده و کسی نیست تا بگوید هیس زشت است صدایت بلند باشد!! اما همان هایی که کراهت می دانستند صدای بلند زن را، همان هایی که روزی طرح مبارزه با بدحجابی گذاشته بودند، نمی دانم و می دانم که تو هم نمی دانی چه شد که بی مهابا ریختند و زدند و بردند... بردند به فجیع ترین وضع ممکن. نمی دانستم اما فهمیدم که آنجا دیگر مهم نبود اگر روسری زنی را از سرش بکشند...مهم نبود اگر پای زن، دست زن، سر زنی دیده می شد مهم این بود که باتوم ها درست به هدف بخورند .مهم نظم عمومی بود!، مهم دموکراسی بود!، مهم کارشان بود!...نه انسانیتی بود نه وجدانی!
وقتی عکس ها و فیلم ها را می بینم، یاد زمانی می افتم که مردم – چه زن، چه مرد – همه و همه برای آزادیشان فریاد زدند و در ازایش گلوله به پاسخشان برخواست... وحشتم از این است که نکند این بار در تحصنی، نشستی، تظاهراتی...یا هر زهرمار دیگری،زنان را همان گلوله مهمان باشد، همان گلوله ای که یک ربع قرن پیش، میزبان همین ملت بود – چه زن، چه مرد – نه ...! وحشتم از این نیست، وحشتم از همان ملتی است که 25سال پیش دست در دست هم، برای آزادیشان جنگیدند، پشت به پشت هم پیش رفتند، و دست آخر در کنار هم پیروز شدند. وحشتم از آن ملتی است که حالا مثل پتویی چل تیکه ای که از هم پاشیده و هر تیکه اش ساز خود را می زند است ، وحشتم از مردانی است که به خوش غیرتی زمانی معروف بودند اما اینبار دست به سینه ایستادند به تماشای کتک خوردن زنانی که روزی ناموسشان بودند. وحشتم از مطبوعاتی است که نه تنها کارشان نشان واقعیت نیست، بلکه شده جایی برای گول زدن ملتی که ایمان داشتند به تمام اینها. وحشتم زمانی است که عکس های تبلیغاتی مبارزه با بدحجابی و آن مامور زن خندانش را با تحصن چند وقت پیش زنان را با آن زن چماق به دست مقایسه می کنم.
وحشت می کنم از بی حرمتی هایی که هیچ وقت از فلان شبکه و بهمان روزنامه نه می بینم و نه می خوانم و نه می شنوم...ملتمان خیلی قشنگ به خواب زمستانی رفته است که لالایی اش را نمی دانم که می خواند؟!!!
با تمام این حرفها هنوز امیدوارم...هنوز می بینم که مردانی را که برای دفاع از ناموسشان شب را در بازداشتگاه می خوابند، کتک می خورند، اما صدایشان را پایین نمی آورند. فریاد می زنند...هنوز هم هستند مامورانی که کمی وجدان کاری نه...کمی وجدان و انسانیت در وجودشان باقی مانده است و خشک نشده...و همین می شود کورسو امیدی برای تحمل تمام آن زخم ها و خشم ها و فریادها، که شاید بتوان باز هم جنگید، پیش رفت و پیروز شد.
به امید روزی که تو معنای آزادی را زیر دندانت احساس کنی!