بانوی سوم می نگارد :
و در اندیشه کدام غم نادانسته تازه سر رسیده ای که این چنین بی تابی ؟!
باشد روزی بیاید که آتش خورشید مهرت تمام لحظه ها را تابناک کند ...
بانوی سوم می نگارد :
آری کودکم .. دلبندم ،......از پشت شیشه های رنگ و وارنگ نگریستن لحظه های عجیبی خلق می کند ، تلالو این کویر خشک در شیشه های رنگی این گوی افسون شده هزار ریا عجیب وجد آور است ، گویی هزار چشمه بلورین برای تن شوی پیکر پاکت قد علم کرده اند مباد لحظه ای که غافل شوی از تلالو خورشید حقیقت .بجوی ستاره ای را روشناییش روشن کند تاریکی این عجایب پوچ را .. شراره ذاتت روشنش خواهد کرد .. پس بتاب دلبندم
