تبليغاتX
این سه زن
 

 بانوی اول می نویسد:

سکانس اول:

فرودگاه:

زن با چشمانی پر از اشک و غرق ناامیدی به همسرش چشم دوخته است.دختر ِ کوچکش بی تابی می کند و تاب ِ مادرش را هم می گیرد.زن رو بازمی گرداند و می گوید خدانگهدار و بغضش را فرو می خورد.دخترک فریاد می زند:بابا...به دنبالش می دود.مادر دستهای کوچکش را می گیرد و به خانه می رود.

سکانس دوم:

این روزها کار ِ زن شده است جستجوی خاطره ها...به یاد می آورد...روزهایی که دخترک را نداشتند...مرد عزم ِ سفری بی بازگشت کرده بود تا اینجا تباه نباشد...همان روزها خدا دخترک را به آنها هدیه کرد.کجا رفت مهر ِ پدری...چه شد؟

زن مانده است و دختر ِ کوچک و بی تابش...پاسخی ندارد...نه...زن مانده است و نگرانی ِ اینده و...

سکانس سوم:

همسر:سفرم بی بازگشت است...تو که بهتر می دانی...آنجا جای ماندن نبود.از من جدا شو .به زندگیت برس... تمام!

سکانس چهارم:

زن خسته تر و درمانده تر از همیشه است...نگرانی در چشمهایش موج می زند.دیپلمه است و کاری برایش نیست...دخترکش هم که شب و روزش را گرفته است...دوری ِ پدر بیمارش کرده است.

سکانس پنجم:

زن:مادر...آشناست غریب که نیست...بعد هم وضع مالیش مناسب است...با زنش هم که اختلاف دارد ...همه هم می دانند...مادر فامیل است...بی آبرو که نیست...گفته است همین روزها همسرش جدا می شود و عقد ِ دایم می شویم...

زن به عقد ِ موقت ِ زن در وی آید...

مرد:دخترت پیش ِ تو نمی ماند...تو که می دانی...همسرم بیمار است...من به خاطر ِ دخترم اورا تحمل کرده ام...کمی صبر کن!

سکانس ششم:

زن در خانه ای بزرگ است...خانه ای اجاره ای در شمال ِ شهر...مرد تازگیها اجازه داده است دخترک پیش ِ زن بماند...از جدایش هم هیچ خبری نیست...تازگیها گفته است همسرش فهمیده است و دخترش بیمار شده است...همسرش تهدیدش کرده است که از او جدا نمی شود...

سکانس هفتم:

مرد این روزها به دنبال ِ مهاجرت است...تمام ِ زندگیش را فروخته است و بار ِ سفرش را هم بسته...

قرار است تا چند ماه ِ آینده رخت سفر بر ببندد...به همراه ِ همسر و دخترش...

سکانس هشتم:

دخترک این روزها بی تاب و بیقرار است...رنگ به چهره ندارد...

زن تنهاست...

زن خسته است...

.........................................

پ.ن:خوب می دانم این سکانس ها هم تکراریست...کسی برای چرایش پاسخی دارد؟

نوشته شده توسط بانوی اول در یکشنبه یکم مرداد 1385 |
 

بانوی اول می نویسد:

برای دخترکی که آرزوهایش مُرد:

به آن روزها که می اندیشم و خاطراتشان را مرور می کنم...بغض ِ خفته ام بیدار می شود و اشک های خسته ام جاری...خاطرات آن روزها شده است کابوس ِ تک تک ِ روزهایم و من با خستگی ِ تمام آنهاروی شانه های لرزانم تحمل می کنم....

به یاد دارم روزی راکه تمامی ِ نجابتم را وقف ِ بودنت کردم و به پای تو ماندم و تو شدی تمام ِ هست و نیست ِ من!آن روزها تو را آن شاهزاده ای می دانستم که آمده است و شده است مرد ِ من!تمام ِ ارزوهایم را با آن لباس ِ سپید پوشیدم و با آن حلقه ی زرین بر دستم کردم...تو شدی مرد ِ من و من شدم بانوی ِ تو...یادت هست؟

نمی دانم اشتباه ِ من کجا بود...آن حرف های شیرین ِ مادربزگ ِ پیرم؟که می گفت مردها باید قدرتمند باشند و برای زن تکیه گاه...یا تو بودی که بیشتر از مرد بودنت مردت پنداشتم...تو حتی دستی نبودی که اشکهایم را پاک کنی...تو حتی آن اراده ای نبودی که دوست داشتنت را حفظ کنی...تو تنها یادگار ِ غرور ِ از دست رفته ی مادرت شدی و تمام ِ دوست داشتنت را به هیبت ِ ساختگیت باختی...تمام ِ قصه به کوتاهی ِ همین چند سطر بود...و من شدم آن زنی که روزهایش با شب هایش تفاوتی ندارد اینجا تنها زنی به یادگار گذاشته ای که رویاهای شبانه اش شده است هق هق ِ گریه هایش ...تمام ِ دوست داشتنت و مردانگیت شد همان درد ِ کهنه ی دلم...دردی که با یادآوری ِ روزگار ِ از دست رفته ام آغاز می شود و با هق هق ِ شبانه ام آرام...

اینجا زنی از روزگار ِ مردانگی ِ توخالی ِ تو به جای مانده است..که تنها یادگارش شده است خاطراتی خاک گرفته و رد ِ آن انگشتر ِ زرین ِ تو بر دستش...

 پ.ن:برای جلوگیری از پیش آمدن ِ سو تفاهم باید توضیح بدم که این تنها یک داستان (واقعی)هست و قسمت ِ کوتاهی از درد یک زن!من یک فمینیست دو آتیشه نیستم..من مردایی رو دیدم که صدمات زیادی رو متحمل شدن...از بیوفایی زنهاشون...من مردهایی رو دیدم که فداکار هستن و زنهایی رو که وفادار هم نیستند...من نمادی از یک زنم و اینجا هستم تا دردها رو منتقل کنم و باهم برای اونها چاره ای رو در نظر بگیریم...این داستان قصه ی دردهای یک زن هست...مخاطبش تنها مرد ِ بیوفای خودشه نه تمام ِ مردها!آیا تمام ِ آدمها دردهای یکسانی دارن؟!نه...من قصد توهین به هیچ مردی رو نداشته و ندارم... 

نوشته شده توسط بانوی اول در شنبه دهم تیر 1385 |
 

  

بانو ۱ می نویسد:

بانوی مهرم..بانوی آب...عشقی دارم ...عشق ِ آسمانی... 

تار و پودم را پروردگار ِ مهر با عشق و مهربانی سرشته است...

من بانوی مهرم... مهر ِ مادری 

...همان حوای ِ رانده شده از بهشت...اما باور ندارم که آدم سیب ِ سرخ را برای من چیده باشد...

بانوی گذشتم... گذشت از خودم برای کودکم...

مهر ِ مادری...

من بانوی ایثارم...گاهی با تارو پود ِ وجودم...کلبه ای می سازم از مهر... از عشق و گاهی شاید از نیاز...

من بانوی بخشش هستم... از وجودم می بخشم برای مهر ِ مادریم..برای عشقم...

من بانوی درد هستم ... بانوی رنج هستم...

بانوی بغض های فروخورده..بانوی حرف های نگفته! بانوی غرور ِ شکسته!

چشمهایت را شسته ای؟

مر مر ِ احساسم را با ذغال سنگ ِ احساست سیاه نکنی...

وضو گرفته ای؟

نامم را که بر زبان می آوری احتیاط کن!

روزه ی سکوت هم می توانی بگیری...

من بانوی آبم... به وسعت ِ اقیانوس 

به پاکی ِ بی نظیرش...وبه زیبایی ِ بی همتایش...و به زلال بودنش 

سوگند...

 

نوشته شده توسط بانوی اول در سه شنبه ششم تیر 1385 |