تبليغاتX
این سه زن

بانوی دوم می نویسد:

کمی که از سختی ها بگذریم...افقی است...افقی  توی چشمانش که هیج جای دیگر پیدایش نمی کنی...کمی که از سختی ها بگذریم...گرمای دستانش است...گرمایی  که هیچ خورشیدی ندارد...کمی که از سختی ها بگذریم ...لبخندش است...لبخندی که هنوز از پس تمام آن سختی ها به تو خوش امد می گوید...اگر که بشود از سختی ها بگذریم...!!

نوشته شده توسط بانوی دوم در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 |

بانوی سوم می نگارد :

و در اندیشه کدام غم نادانسته تازه سر رسیده ای که این چنین بی تابی ؟!

باشد روزی بیاید که آتش خورشید مهرت تمام لحظه ها را تابناک کند ...

                                                                                 

نوشته شده توسط بانوی سوم در جمعه سیزدهم مرداد 1385 |
 

 بانوی اول می نویسد:

سکانس اول:

فرودگاه:

زن با چشمانی پر از اشک و غرق ناامیدی به همسرش چشم دوخته است.دختر ِ کوچکش بی تابی می کند و تاب ِ مادرش را هم می گیرد.زن رو بازمی گرداند و می گوید خدانگهدار و بغضش را فرو می خورد.دخترک فریاد می زند:بابا...به دنبالش می دود.مادر دستهای کوچکش را می گیرد و به خانه می رود.

سکانس دوم:

این روزها کار ِ زن شده است جستجوی خاطره ها...به یاد می آورد...روزهایی که دخترک را نداشتند...مرد عزم ِ سفری بی بازگشت کرده بود تا اینجا تباه نباشد...همان روزها خدا دخترک را به آنها هدیه کرد.کجا رفت مهر ِ پدری...چه شد؟

زن مانده است و دختر ِ کوچک و بی تابش...پاسخی ندارد...نه...زن مانده است و نگرانی ِ اینده و...

سکانس سوم:

همسر:سفرم بی بازگشت است...تو که بهتر می دانی...آنجا جای ماندن نبود.از من جدا شو .به زندگیت برس... تمام!

سکانس چهارم:

زن خسته تر و درمانده تر از همیشه است...نگرانی در چشمهایش موج می زند.دیپلمه است و کاری برایش نیست...دخترکش هم که شب و روزش را گرفته است...دوری ِ پدر بیمارش کرده است.

سکانس پنجم:

زن:مادر...آشناست غریب که نیست...بعد هم وضع مالیش مناسب است...با زنش هم که اختلاف دارد ...همه هم می دانند...مادر فامیل است...بی آبرو که نیست...گفته است همین روزها همسرش جدا می شود و عقد ِ دایم می شویم...

زن به عقد ِ موقت ِ زن در وی آید...

مرد:دخترت پیش ِ تو نمی ماند...تو که می دانی...همسرم بیمار است...من به خاطر ِ دخترم اورا تحمل کرده ام...کمی صبر کن!

سکانس ششم:

زن در خانه ای بزرگ است...خانه ای اجاره ای در شمال ِ شهر...مرد تازگیها اجازه داده است دخترک پیش ِ زن بماند...از جدایش هم هیچ خبری نیست...تازگیها گفته است همسرش فهمیده است و دخترش بیمار شده است...همسرش تهدیدش کرده است که از او جدا نمی شود...

سکانس هفتم:

مرد این روزها به دنبال ِ مهاجرت است...تمام ِ زندگیش را فروخته است و بار ِ سفرش را هم بسته...

قرار است تا چند ماه ِ آینده رخت سفر بر ببندد...به همراه ِ همسر و دخترش...

سکانس هشتم:

دخترک این روزها بی تاب و بیقرار است...رنگ به چهره ندارد...

زن تنهاست...

زن خسته است...

.........................................

پ.ن:خوب می دانم این سکانس ها هم تکراریست...کسی برای چرایش پاسخی دارد؟

نوشته شده توسط بانوی اول در یکشنبه یکم مرداد 1385 |